تبليغاتX
عشق برتر


عشق برتر

انچه که ادم را میتواند به ارزوهاش برساند وخواسته های واقعی انسانی را تحقق بخشد

ازادی قرص نان نیست 

 که سر دار هدیه دهد به گدای

ازادی دانه ای برای پرنده گان نیست        

 ازادی بال است برای پرنده ها

که باید با ان به قله ها پرواز کرد           

  ازادی قدرت است که باید با ان به اسمان اعلی عروج کرد

 ازادی هنر انسان است برای پرواز       

ازادی سرمه چشم برای دختران جوان نیست 

 ازادی قلب است که اگر در سینه ای به تپش نیاید زنده گی امکان پذیر نیست

ازادی دست بند به دست پسران کوچه نخواهد بود 

 ازادی جوهر اصلی واساسی انسان است

ازادی رنگ قرمز نیست که با ان دختر لبش را  رنگ نماید   

ازادی جوهر است که با ان می توان عفت را حفظ کرد

ازادی  پر ثمر ترین ارزش در وجود یک جوان است

  که اگر ان نباشد جوانی اش خواهد ایستاد

 ازادی کاغذ پران نیست

   که در زمان اخذ قدرت عکس کاندیداها رابه اسمان شهر بالا کشد

ازادی نور است  که اگر لحظه ای از مقابل زمین برگنداده شود 

  برای همه وقت تاریک وگورستانی خواهد بود

  ازادی تار کاغذ پران است که با ان میتوان گودی پران را به هوا پرواز داد

ازادی انگیزه است که در  نبود ان  همه حرکت ها بی مفهوم است

اری

 امکان دارد قدرت مندی  دست وپایمان را به زنجر بندد

اما که قدرت دارد ازادی مارا به زنجر کشد ؟

ازادی زیبا ترین هدیه خداوندی است

که با ید بنده اش به ان افتخار نماید

که قدرت دارد با خدا بجنگد ؟

ازادی اراده است     که خدا اراده کرده بنده اش ازاد باشد

اری

ازادی تقسیم قدرت نیست که سر ان بجنگیم

 ازادی اب ونان نیست که انرا جیره بندی نمایم

ازادی کسب شهرت هم نیست که برای بدست اوردن ان از همه چیز بگذریم

ازادی جنایت هم نیست که بالای بام مردم پا بگذاریم

ازادی تک محوری هم نیست که ارزش های مردم را لگد مال  نمایم

  ازادی انگیزه است

ازادی اصلیت است

ازادی خون است

ازادی نیرو است

ازادی قدرت وتوانمندی است

 ازادی افتخار است

ازادی شرافت است

ازادی حیثیت است

ازادی کرامت است

ازادی متانت است

 ازادی غرور است

ازادی ارزش است

سوال این جا است

که این ارزش  را به ما بخشید ؟

اری خدا

پس چه کسی قدرت  دارد در مقابل  خدا قد علم کند ؟ل

 

 

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط محمد جوادي|

چه نیازی به دین؟

پرسش: اگر قرار باشد دین و اینجا به طور اخص اسلام را به همین شکلی که موجود است بپذیریم، با همه ی پیرایه هایی که در طول تاریخ  بدان بسته شده و عرف های اجتماعی که به آن تحمیل شده، در روزگار ما برای من و بسیاری دیگر پذیرفتنی نیست وعلمای دین نتوانسته اند مرا توجیه کنند. اگر قرار باشد پیرایه های دین را از آن بزداییم و به نوعی پاکدینی برسیم، از کجا معلوم که در این راه به اشتباه نرویم و به حقیقت دین برسیم و تازه اگر هم برسیم با عرضیات دین چه می کنیم؟ و اگر قرار باشد که بسیاری از مسائل دین را عرضی بدانیم (که هست) با زدودن آن عرضیات، چه ازاسلام می ماند به غیر از ایمان به خدا و معاد؟ مگر ذات دین چیزی جز این است؟ دیگر چه فرقی میان اسلام و مسیحیت و…؟ دیگر چه نیازی به ایمان به یک دین واحد؟ حال تکلیف ما چیست؟ آیا دین بیش از یک تجربه ی شخصی است میان فرد و خدایش؟ (از لحاظ کارکردهای اجتماعی هم امروزه قوانین بشری راهگشاترند و قابل قبول تر) اگر به طور مثال مراقبه و ذن رابطه ی مرا با خدا نزدیک تر و عمیق تر می کند تا خواندن نماز(هر چند که تلاش کرده ام)، آیا تکلیف من به مراقبه نیست؟        

پاسخ: در پرسش شما نکات متعددی مطرح شده است که می کوشم به اختصار به آنها پاسخ دهم. پاره ای از دغدغه های شما را در مقاله از “اسلام تاریخی به اسلام معنوی” (کتاب حق الناس، نشر نی، تهران ۱۳۸۷، نوشتار اول) مطرح کرده ام.

اول. اسلام (همانند دیگر ادیان) آنگونه که امروز هست چه در عمل مسلمانان چه در تفسیر عالمان چه در احادیث منقول از پیامبر (ص) و ائمه (ع) با پیرایه هائی همراه است. اما جداسازی تعالیم واقعی از خرافات و عرفیات از آغاز از چشم پیامبر دور نمانده و برای رفع این مشکل راه حلهائی اندیشیده است. این وظیفه به عهده عالمان ربانی که فرزند زمان خویشند نهاده شده است. اگر ایشان در انجام این وظیفه کوتاهی کردند، و در هر زمان موفق به ارائه تعالیم واقعی اسلام به زبان روز نشدند، وظیفه هر مؤمنی است که آستینها را بالا بزند و خود شخصا با فراگیری مقدمات لازم متخصص در حوزه اسلام شناسی شده حق مطلب را در حد خود ادا کند. در هر حال شرط لازم هر پیرایشگری در امر دین داشتن حداقل اطلاعات لازم در زمینه متون اصلی اسلام یعنی قرآن و سنت پیامبر و سیره ائمه و اشراف بر ادبیات تحقیق در حوزه های کلام و فقه و اخلاق و فلسفه و عرفان و علوم وابسته به آنهاست.

دوم. اینکه کوشش عالمان دین نتوانسته شما و بسیاری دیگر از مؤمنان را راضی کند، باعث تأسف است. در اینکه بسیاری از تفاسیر و تبیینهای برخی از عالمان تناسبی با شرائط دوران ما ندارد، و برخی از ایشان در فضای گذشته نفس می کشند، حق باشماست. اما این نقیصه اگر چه غلبه دارد اما از دو جهت عمومیت ندارد. نه همه عالمان دین را در بر می گیرد، نه همه مسائل دینی را شامل می شود. به معنای دیگر معدودی از عالمان دین در پاره ای از مسائل دینی همچنان مرجعیت فکری، نظری و عملی خود را حفظ کرده اند. شناختن این گروه از عالمان بصیر برای مشتاقان دست یابی به تعالیم مطمئن دینی لازم است. مراجعه در هر حوزه امور دینی به قوی ترین و بصیرترین عالم در آن حوزه یا مسئله در اندیشه سنتی هم با عنوان “تبعیض در تقلید” (و عدم لزوم تقلید از مجتهد واحد در کلیه امور شرعی) پذیرفته شده است. لازمه چنین انتخاب مبارکی تحقیق در جدیدترین آراء عالمان دین و مقایسه آنها با یکدیگر و گزینش بهترین آنهاست. نتیجه منطقی چنین برخورد خردمندانه ای دامن زدن به رقابت علمی بین عالمان و تشویق ایشان به ارائه آراء روزآمدتر و سازگار تر با روح قرآن و اهداف متعالی اسلام است.

سوم. دست یازیدن به حذف حشو و زوائد خرافی و عرفی و امور متناسب با فرهنگ گذشته از دین کاری تخصصی و به غایت ظریف است. ورود در این عرصه بدون حداقل صلاحیتهای لازم نتیجه ای جز پاکدینی و حذف بسیاری از اجزای اساسی دین نداشته است، که در مدت کوتاهی به نفی مذهب یا اختراع دین جدید و مصنوعی انجامیده وغالبا با عدم اقبال قاطبه مومنان مواجه شده است. (بنگرید به نواندیشی دینی در دو حرکت، دکتر محمود صدری؛ و همچنین معنویت و پاکدینی روشنفکرانه: بدیل دین؟ دکتر احمد صدری ۱، ۲، ۳) ضریب خطا در این کار خطیر انصافا بسیار بالاست. تقسیم مسائل دینی به ذاتی و عرضی و تقلیل مسائل ذاتی به دو امر ایمان به خدا و آخرت جای مناقشه جدی دارد. اینکه کلیه امور دینی به استثنای دو امر یاد شده قابل حذفند مبتنی بر کدام دلیل است؟ من در اینجا به هشت امر دیگر دینی اشاره می کنم که حذفشان از اسلام در هیچ شرائطی ممکن نیست: ایمان به غیب، وحی، ملائک، پیامبران، اخلاق، عبادات و مناسک، خانواده، قراردادهای اجتماعی. چهار امر اول اموری ایمانی و اعتقادی هستند و به تصریح قران باور آنها شرط دینداری است. امر پنجم اخلاق است، انفکاک آن از دینی که پیامبرش برای تتمیم مکارم اخلاقی مبعوث شده است میسر نیست. سه امر آخر نیز در زمره تعالیم عملی اسلام یا شریعت است. عبادات و مناسک پوسته محافظ ایمان و اعتقادات هستند. اسلام بدون عبادت در هیچ شرائطی متصور نیست. خانواده متشکل از زن و مرد هسته اصلی جامعه اسلامی است و عقود پایه مستحکم معاملات در اسلام می باشد. بدون این دو امر تحقق اسلام در جوامع ممتنع است.

چهارم. اینکه با زدودن عرضیات – که به اشتباه با پیرایه های عرفی معادل پنداشته شده – فقط ایمان به خدا و آخرت باقی می ماند، و در این صورت فرقی میان اسلام با مسیحیت و سایر ادیان نخواهد بود و نیازی به ایمان به یک دین واحد یعنی اسلام نخواهد بود؛ از یک سو صحیح است به این معنی که دین پیرائی های بدون صلاحیتهای علمی نتیجه ای جز رسیدن به عدم نیاز به اسلام ندارد. اما از سوی دیگر گزاره فوق به چندین مشکل جدی مبتلاست.

اولا، از ایمان به خدا و آخرت تفاسیر متعددی در میان دینداران به چشم می خورد که وجه افتراق بین آنها کم نیست. کدام تفسیر از توحید و معاد ذاتی اسلام است؟ تفسیر متکلمان، حکیمان یا عارفان؟ هر کدام از این اصناف نیز مکاتب متفاوتی دارند، به عنوان مثال تفسیر معتزلی یا اشعری، تفسیر اصولی یا اخباری، تفسیر اشراقی یا مشائی، تفسیر ابن عربی یا شمس؟

ثانیا، اینکه در ایمان به خدا و آخرت فرقی بین اسلام با دیگر ادیان از جمله مسیحیت نیست، نادرست است. مطالعه پسینی و تحقیق تطبیقی نشان می دهد که در قرآن، سنت پیامبر و تعالیم ائمه اهل بیت به جزئیات متعددی از ذات، اسماء و افعال خداوند و نیز جزئیات فراوانی از آخرت اشاره شده که با این تفصیل و دقت و عمق در تعالیم پیامبران پیشین مشاهده نمی شود. آیات انتهائی سوره حشر، خطبه اول نهج البلاغه و دعای عرفه سیدالشهداء سه نمونه تعالیم برتر اسلامی در این زمینه اند.

ثالثا، ما حتی در شناخت خدا و آخرت نیازمند راهنمائی خداوند هستیم. واصل ترین عارفان و خردمندترین حکیمان مسلمان بر نیاز دائمی به تعالیم کتاب و سنت و تأثیر شگرف آموزه های دینی در خلق ابتکارات عرفانی و فلسفی ایشان داد سخن داده اند. اعترافات شیخ اشراق شهاب الدین سهروردی، سید حیدر آملی عارف طراز اول قرن نهم و ملاصدرای شیرازی موسس حکمت متعالیه از قدما و علامه طباطبائی از متأخرین قابل ذکرند.

پنجم. اما اینکه “دین تجربه ای شخصی است و این تجربه از هر راهی نزدیکتر و عمیق تر حاصل شود ولو خارج از امور دینی قابل قبول است، دیگر چه نیازی به عبادات اسلامی، بعلاوه قوانین بشر ساخته که به مراتب از احکام شرعی راهگشاترند، پس دیگر چه نیازی به دین؟ نیازهای معنوی را از عرفان بودائی و سرخپوستی و یوگا و ذن و مراقبتهای روانشناسانه کسب می کنیم و نیازهای دیگرمان را از عقلانیت انسانی و تجربه بشری بدست می آوریم و از هر دین و آئینی بهترینش را انتخاب می کنیم و با رعایت موازین اخلاقی و معنوی و عقلانی بدون نیاز به اسلام یا هر دین دیگری زندگی می کنیم.” چنین باوری را من قابل مناقشه می دانم.

اولا، اینکه دین تماما یک تجربه شخصی است، ناتمام است. دین و خصوصا اسلام منحصر در تجربه شخصی ما نیست، حتی منحصر در تجربه شخصی محمد بن عبدالله (ص) هم نیست. آری دعا و مناجات تجارب دینی ما از امر قدسی است. اما قرآن و سنت معتبر پیامبر (ص) و تعالیم ائمه اهل بیت (ع) خارج از تجربه شخصی مؤمنان تحقق خارجی دارند. فروکاستن وحی به تجربه دینی پیامبر با موازین قرآنی و معیارهای سنت نبوی ناسازگار است. بعلاوه تجارب شخصی از امر قدسی چگونه از تسویلات شیطانی و توهّمات انسانی تفکیک می شود؟ به عبارت دیگر آیا تجارب  دینی آدمی معصوم از خطاست؟ ضمنا اگر تجربه دینی را به کشف و شهود و راه دل توسعه دهیم،  در امکان و تحقق آن در اوحدی عباد بحثی نیست، اما آیا چنین راه دشواری به عموم که غالبا از متوسطین هستند قابل توصیه و تعمیم است؟ از سه راه دل و عقل و وحی، دو راه اول دشوارتر و راه سوم برای عموم مردم سهل الوصول تر است.

ثانیا، الطرق الی الله بعدد انفس خلائق الله. در اینکه راههای متعددی برای رسیدن به خدا هست بحثی نیست. اما ایمان دینی اقتضا می کند که نزدیک ترین و عمیق ترین و مطمئن ترین راه را راههای پیشنهادی دینی بدانیم. آزمون دقیق راهها به قیمت یک عمر است. ایمان به نبوت محمد بن عبدالله (ص) یعنی راه توصیه شده وی اقرب و اعمق و قابل اعتماد ترین راههای تقرب به خداوند است. بسیاری از عارفان واصل و حکیمان عامل و عالمان ربانی این راه را طی کرده و نتایج نیکوئی گرفته اند. توصیه شخصی من راهی است که قرآن کریم و اسلام نبوی به روایت علوی پیش روی ما نهاده است. این راهی جامع است. شخصا هیچیک از طرق معنوی دیگر را در مقایسه با این راه توصیه نمی کنم. و عبادت عاشقانه قدم اول در این طریق است.

ثالثا، اینکه قوانین بشری همواره از احکام شرعی راهگشاترند قابل مناقشه است. اینکه به دلیل عدم اجتهاد صحیح برخی فقیهان بسیاری احکام متناسب با فرهنگ و زمانه دیگری که در زمره متغیرات متعلق به گذشته هستند بجای احکام ثابت دینی تلقی شده اند متاسفانه باید اقرار کرد. اما این کم کاری باعث نمی شود که بپنداریم دیگر هیچ نیازی به شریعت نداریم و کلیه قوانین را می توانیم با عقل خود بنیاد بی نیاز از دین وضع کنیم. به عنوان مثال: آیا خانواده متشکل از دو همجنس ممکن و مجاز است؟ آیا در مدارس دولتی ابتدائی نباید کودکان را با خدا آشنا کرد؟ آیا شکاف طبقاتی و اسراف گسترده در کنار کشته شدن هزاران انسان به دلیل گرسنگی قابل تحمل است؟ آیا تزلزل بنیان خانواده و روابط بی بند و بار خارج از ازدواج به صلاح جوامع انسانی است؟ چگونه می توان تعرض گسترده به محیط زیست، و اجحاف به حقوق دیگر آدمیان را به دلیل دستیابی به منافع اقتصادی بیشتر مهار کرد؟ در قوانین مربوط به سقط جنین، یا مرگ از روی ترحم چگونه می توان عامل دین را نادیده رفت؟ بشر امروز حتی در عرصه قانون گذاری هم بی نیاز تعالیم الهی نیست.

رابعا، اینگونه پرسشها اختصاصی به ما ندارد. مشابه این پرسشها در دیگر جوامع هم مطرح شده است. اطلاع اجمالی از جریانهای فکری مسیحی و یهودی نشان می دهد که بخش قابل توجهی از متألهان یهودی، کاتولیک و پروتستان با بازخوانی متون دینیشان در دنیای معاصر متدینانه زندگی می کنند، و آنها که در ورای ادیان خود معنویتی گزینشی را دنبال می کنند اقلیتی بیش نیستند. در فرصتهای دیگر خواهم کوشید برخی تجارب موفق دیگر ادیان ابراهیمی را در بازخوانی مسیحیت و یهودیت عرضه کنم تا در مقایسه قدر تعالیم اسلامی خود را بیشتر بدانیم.

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 10:28 قبل از ظهر توسط محمد جوادي|

گنجشک وخدا ...........

 
گنجشک کنج آشیانه اش نشسته بود!!


خدا گفت : چیزی بگو...!!


گنجشک گفت : خسته ام ......


خدا گفت : از چه.....؟؟!!


گنجشک گفت : از تنهایی ، بی کسی ، بی همدمی ، کسی تا به خاطرش بپری ، بخوانی ، او را داشته باشی.........!!


خدا گفت : مگر مرا نداری.....؟؟!!


گنجشک گفت : گاهی چنان دور می شوی که بال های کوچکم به تو نمی رسند.....!!


خدا گفت : آیا هرگز به ملکوتم آمده ای ....؟؟!!


گنجشک ساکت شد.......!!


خدا گفت : آیا همیشه در قلبت نبودم ؟؟!!

چنان از غیر پرش کردی که دیگر جایی برایم نمانده.....

چنان که دیگر توان پذیرشم را نداری..........


گنجشک سر به زیر انداخت ، چشم های کوچکش از دانه های اشک پر شد.......


خدا گفت : اما همیشه در ملکوتم جایی برای تو هست........
بیا..................


گنجشک سر بلند کرد ، دشت های آن سو تا بی نهایت سبز بود.....


گنجشک به سمت بی نهایت پر گشود.......


به سمت ملکوت.........

 

 



نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 9:40 قبل از ظهر توسط محمد جوادي|

اینجا   ...

همیشه زمستان است

و بغضی گرم

که می وزد مدام

میان انگشتانم

و نگاهی زرد

که می کشد

بر سنگفرش خیابان

ردّ پای سبز

چگونه هیچ کس

باور نداشت

که خوشبختی

همان شاخه گلیست

که رو به کسی

در اشتیاق دستهایم

یخ بست ؟!

و دلم   ...

زخمی تر از همیشه

در زوزۀ بادهای هرزه گرد

در پرسه های ابدی

گم شد

زندگی شاید

همین یک فصل باشد

 این جا   ...

همیشه زمستان است !
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 9:31 قبل از ظهر توسط محمد جوادي|

وداع

وقت رفتن ازش پرسیدم: کی برمیگردی؟ لبخندی زد و گفت: وقتی آسمون

آخرین ستاره اش هم دیگه رو مخمل دامن شباش ندرخشه، وقتی ابری رو

 دشت گونه هات نباره، و هدیه عطرشو از نسیم سحرگاهی هم دریغ کنه!

پرسیدم : به یادم میمونی؟

 

جواب داد تا آخر نیگام تا نبض سحر ونفسای ژاله رو تن گل واژه ها تا بغض

غروبای کشدار تنهائی و پوشیدن رخت سپید دامادی تو بستر سرد خاک.....

 

خواستم حرفی بزنم انگشتانشو به علامت سکوت روی لبهام گذاشت، قطره

 اشکی آرام از گونه هام غلطید واو با مهربانی اشک از گونه ام زدود.... به

 آرامی لبخند زدم.

گفت: آره همین قشنگه قشنگترین تفسیر بودن..هستی من!

گفتم : به انتظارت میمونم حتی اگه زمین گرد نباشه و به درو خودشو و

خورشید نگرده...

من دورت میگردم..جونمو بالا جونت میدم.

مثل توی قصه ها برات از تنم یه سایه بون میسازم تا خورشید به تنت سرک

نکشه تا اون نیگاتو حتی شمع هم نسوزونه، چه برسه دل نازک پروانه!

دیگه داشت دیر میشد...خیلی دیر...

به هم قول داده بودیم ..وقت رفتن نه دلتنگی و نه اشک و چه سخت بود

 پای بندی به عهد! و تو اما قولتو شکستی و گریه کردی و من تا دور شدن تو

 از تیر رس نگاه پائیزیم گریه نکردم و بعد آهسته آهسته روی زمین نشستم

 خاک بر سر وروی میریختم میدونستم همش حرفه میدونستم رفتنت

بازگشتی نداره ومن اون سرو قامتم رو هر گز نخواهم دید با آسمون که

 درحال باریدن بود یکدله گریستیم و گریستیم تا سبز شدن تو در گوشه ای

 از قلبم که باید مدفن خاطرات تو میبود.

آرزو میکردم دیگه هدیه ها عطرشون هیچ فضائی رو آکنده نکنه! دیگه

آسمون نباره دیگه ستاره ای نورشو به رخ شبها نکشه و هیچ دلی از

 صداقت ومهربونی از عشق توی سینه نلرزه و هیچ کسی اون قدر عاشق

 نباشه تا دلش وقت وداع اینجوری گر بگیره و خاکستر نشین بشه.

دیدی آخرش راستشو نگفتی مگه قرارمون این نبود که بهم دروغی نگیم؟

حالا که دارم سنگ سیاهرنگ مزارتو میشورم دیگه دستی نیست تا این

اشکها رو که از چشمام یکریز روونه روی گونه پاک کنه و اون صدای

 دلنوازت که گوشهام رو نوازش میداد مثل لالا ئی مادر درون گاهواره.

نسیم به آرومی از میون شال سیاهرنگم موهامو نوازش میکنه و حس

 میکنم کسی از لابلای درختان کاج بر اندازم میکنه یه نفر با یه عالمه

دروغهای زیبا ...

یکی که مثل هیچ کسی نیست و هیچ کسی نیز مثل او نخواهد بود..........

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 2:49 بعد از ظهر توسط محمد جوادي|

این روزها...

این روزها ، برایم روزهای دلگیری است ،

 


می دانی ، این روزها چندین بار نامت را زیر لب زمزمه می كنم ،
این روز ها ، از دوری ات بی قرارم ،
بگذار عاشقانه تر بگویم   
این روزها ، تمام وجودم در یك حرف كوچك " تو " خلاصه شده ،

این روزها ، آرزو می كنم  
ای كاش در كوچه های كودكی می ماندم ،
ای كاش سایه ها از ذهنم رخت بر می بستند ،
و ای كاش می توانستم سكوت غم انگیز صحرای دلم را بشكنم . 

ناگاه به خود می آیم غوطه ور در این افكار ،   
همه رفته اند ، و من تنها مانده ام ،

بهت زده و حیران ، در وسط اتاق می ایستم ،
چه سكوت غمباری!  
پارچه های سیاه روی دیوارها و گل های خشك و پژمرده  
خبر از فصل انتظار و نیستی می دهد  

آه ، هنوز  آفتابی نیست كه هر صبح با طلوع خود ، مرا بیدار كند ،
هنوز  كسی نیست تا گرد و غبار دل ابری ام را ، پاك كند  
نیست تا مرا با نگاهش ،بدرقه كند ،... هنوز  كسی

و من دوباره به خود می آیم  
 هنوز تو نیستی
و من ، امروز ، بی تو ، گمشده ای در كوچه پس كوچه های عمرم،
امروز دیگر به تنهایی خو گرفته ام و جزیی از وجودم شد،
و دیگر رمقی برای رفتن به انتهای سفر ندا رم

و امروز من به یاد آن روزها ، و در حسرت دیدارت می گریم ،
و آرزو می كنم  
ای كاش می شد یك بار ، تنهابرای یک بار بیایی!
امروز سكوتی سنگین ، دلم را فرا گرفته
و من از این سكوت ، در هراسم ،
حس می كنم حتی جرات شكستن این سكوت را ندارم  

تمام طول روز ، كنار پنجره ی اتاقم می نشینم   بی هیچ كلامی ،
و هیچ نمی یابم تا مرهمی بر اندوه دلم باشد   
حتی قطره اشكی نیز ندارم تا آرامم كند  

امروز من وامانده ام  
احساس می كنم این اتاق با دیوارهای بلندش ، حركت را از وجودم سلب كرده   
گویی دیگر هیچ قدرتی ندارم ، درماندگی و خستگی امانم را بریده  
و مرا تسلیم این پنجره ی بسته كرده است   

وقتی كه من تنها ، بیاد  تو ، كنار دیوار اتاقم می ایستم  
آیا تو می دانی انوقت کدام لحظه ها را آرزو میکنم ؟
آیا تو می فهمی كه روزهای آبی ام ، رنگ دیگری به خود گرفته اند؟   
و آیا درك می كنی كه لحظه هایم ، چگونه در سكوت و دلتنگی سپری می شود ؟  

حس می كنم اتاق می خواهد از درد تنهایی ام ، فرو بریزد ،
و مرا زیر این سكوت اندوهبار دفن كند  

می دانی ، بی تو دیوارهای این اتاق و پنجره های خاطراتم ، دلگیر است   
می دانی ، وقتی قرار نیست تو بیایی ،  
آرزو می كنم خورشید هرگز طلوع نكند ،
آرزو می كنم دیگر پرندگان آوازی نخوانند ،
و آرزو می كنم تمام شقایق ها پژمرده شوند  

غوطه ور در این سكوت هولناك با این افكار درهم و برهم  
ناگاه ، احساس می كنم سالها از پی هم گذشته اند ،
و بعد از گذشت این سالها ، بوی كهنگی تمامی خاطراتم را پر كرده ،
اما هیچ كس ، تنهایی ام را درك نكرده است .

نمی دانم ، نمی دانم چه بگویم و چگونه بگویم ،
آیا من همچنان دلتنگ می مانم ؟
آیا  پنجره ی دلم رو به دیوار باز خواهد شد؟  
و آیا روزی غربت و تنهایی ام پایان خواهد یافت ؟

و باز هم نمی دانم ، نمی دانم ....
دیگر رویاهای زیبایم را به فراموشی سپرده ام ،
دیگر نگاهم تنها بر خاطرات تلخ خیره مانده ،
و دیگر صدایم تنها با آوای غم جاریست .

ناگاه از هجوم اینهمه افكار پریشان ، بغضم می شكند ،
آرام آرام اشك از گونه هایم سرازیر می شود ،
و باز هم بیشتر تنهایی ام را حس می كنم ...

اما نه ،
چشمانم ، در سایه ی این تنهایی ها ، همچنان در انتظار است ،
و هنوز هم تا پرتو طلوعی دیگر ، منتظر توست تا بیایی،
آری ،بیا  ،
بیا تا  درد تنهایی ام را در تو فریاد کنم ،
بیا وبا   آمدنت ، غوغای غمبار غروب و تنهایی را از دلم دورکن   
    وآسمان دلم را برای همیشه  ، آبی كن................... 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 2:47 بعد از ظهر توسط محمد جوادي|

يادم باشد حرفي نزنم كه دلي بلرزد؛ خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را

يادم باشد كه روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نيست

يادم باشد جواب كينه را با كمتر از مهر و جواب دورنگي را با كمتر از صداقت ندهم

يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم

يادم باشد از چشمه درس خروش بگيرم و ازآسمان درس پاك زيستن
 

يادم باشد سنگ خيلي تنهاست...

يادم باشد با سنگ هم لطيف رفتار كنم؛ مبادا دل تنگش بشكند

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگان

يادم باشد زندگي را دوست بدارم

يادم باشد هرگاه ارزش زندگي از يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني كه به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم

يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي كه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد

يادم باشد معجزه قاصدك ها را باور داشته باشم

يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود

يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم

يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم ونترسانم

يادم باشد كه زنده ام

از طرف یکی از دوستان و اعضای عزیز انجمن دوستداران موفقی

 

نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط محمد جوادي|

 

بیا...

بیا دلبر که از غم در کمینم

ز دوری  دامن محنت قرینم

از آن روز که رفتی ای عزیزه

نمی دانم زتو ای مه جبینم

دلیل غربتم  قهر نیگار است

نیگار نازنین و بهترینم

تو را چون کوهساران می پرستم

از این رو کنج غربت میگزینم

تو ای دلبر مرا نام و نشانی

نمی دانم ز عشقت بی نصیبم

دلیل رفتنت چیست بی مروت ؟

که من در این میان تنها ترینم .

نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 1:20 بعد از ظهر توسط محمد جوادي|

 

هنوز نمی دانم...

روز که او را دیدم با قدرسا چشم های سیاه آرام آرام در حالیکه با گوشه های چشمش بر من خیره شده بود ، از کنار ساحل میگذشت ، همه باو نیگاه میکردند وغرق در نشانه های منحصر به فرد خداوند ی در وجود اوبود ، واو غرق در خیالها وآرزوهایش اما لرزان لرزان از کنار ساحل میگذشت ،ناگهان او را گم کردم کسی برایم گفت بسوی مغرب در حرکت بود در حالیکه از چشمانش اشک می ریخت گویا نام گمشده ای را زیز لب زمزمه داشت . بدنبالش راه افتادم دوان دوان بعد از چهارده دقیقه و سی ویک ثانیه خود را باو رساندم و آنگاه که تک تک پایم را شنید ایستاده شد وبا دستمال قرمز رنگ اشک هایش را پاک کرد ، با چهره نیلگون بمن خیره شد وبالب خند سلام کرد ، سلامش را جواب دادم در حالیکه میلرزید وجرئت حرف زدن نداشت ، بمن خیره شده بود ، پلکان چشمش از حرکت مانده بود . گفتم چرا سکوت ؟ باز هم چیز نگفت . من بودم  واو ، من بودم و اوج عاطفه ، من بودم و هیجان  در حالیکه منتظر بودم از او چیزی بشنوم وبه چهره نیله گونش خیره شده بودم او سکوت را شکستاند ، لب خند زد وگفت دوست دارد همرا با او راه بیفتم ، پرسیدم کدام طرف؟ چزی نگفت وحرکت کرد ، دنبالش را گرفتم اما نمی دانستم کجا میرود ، مسیر حرکتش را بسمت کویر تغیر داد ، چندین ساعت در بیابان خشک زیر آفتاب با هم رفتیم ، تا رسید زیر اندک سایه ای  در عمق کویر وآنجا ایستاد وگفت دیگر بس است ، پرسیدم چه ؟

جواب داد همه چز  ، نفهمیدم چه میگوید ؟

از دلیل حرکت در عمق کویر پرسیدم جواب داد عشق وفقط عشق ، اما افسوس که من رمز نگاهش ودلیل فاصله گرفتنش را از قافله انسانی وحرکت در قلب کویر را دیر فهمیدم !

نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط محمد جوادي|

در لحظات که از عمق جان خدا خدا میگفتم

و آسمان سینه ام پر درد بود

ومن نالان وگریان

اشکهایم چون قطرات باران دامنم را نمناک میکرد

برگهایم آرزوهایم زرد رنگ شده بود

در عالم ناامیدی

ودر شرایط آشوب زده

تنهای تنها بودم

من بودم ، احساسم

من بودم و عشق

من بودم آرزوهای دیرینه ام

من بودم و اوج عاطفه

من بودم قلب شکسته ام

من بودم وآرزوی پرواز

من بودم غم های بی شمار

من بودم و دل پژمرده ام

من بودم دنیای بی مروت

ولی برای زیبا زیستن

فقط خدا خدا میگفتم

یاد خدا من را به تکان آورد

لحظه از احساس تنهای غافل شدم

به خود آمدم

دلم عشقانه به بام دوست پرواز کرد

صدا زدم یا حجت ابن الحسن مرا در آغوش گرم خدا بسپار

واز او برایم مدد بخواه

شاید لحظه ای آرام شوم !

نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 1:17 بعد از ظهر توسط محمد جوادي|


مطالب پيشين
» آزادی
» چه نیاز دین ؟
» گنجشک وخدا ...........
» این جا همیشه زمستان است !
» وداع
» این روز ها
» یادم باشد
» بیا ...
» هنوز نمی دانم ...
» خدایی شدن
Design By : Pars Skin

Clock Web -->


Fall hafez -->
دریافت کد جملات شریعتی

کد آهنگ محسن یگانه
سکوت